<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://khorasanrecognition.loxblog.com</title>
<link>https://khorasanrecognition.loxblog.com</link>
<description>ایرانی‌ام و ایرانی می‌مانم</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>آدرس اینستاگرام</title>
<link>https://khorasanrecognition.loxblog.com/آدرس-اینستاگرام</link>
<guid>https://khorasanrecognition.loxblog.com/آدرس-اینستاگرام</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;دوستان گرامی&nbsp;
با سپاس&nbsp;بی کران از همراهی شما دوستان&nbsp;
درصورت علاقه مندی به دنبال کردن این وبلاگ به صفحه اینستاگرام با آدرس زیر همراهی فرمایید
fsaadatifar@
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:15:28 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>قربانیان عید قربان</title>
<link>https://khorasanrecognition.loxblog.com/قربانیان-عید-قربان</link>
<guid>https://khorasanrecognition.loxblog.com/قربانیان-عید-قربان</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
رفت حاجــــــــی به طواف حــرم و باز آمد
ما به قربان تو رفتیــــم و همان&zwnj;جا ماندیــــــــــــــــم.....
تقدیـــــــــم به روح تمام از دست رفتگان حادثه تلخ 10 ذی الحجه 1436ه.ق(عید قربان)
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:15:28 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>ترانه «حال من» از فرشاد کیا</title>
<link>https://khorasanrecognition.loxblog.com/ترانه-حال-من-از-فرشاد-کیا</link>
<guid>https://khorasanrecognition.loxblog.com/ترانه-حال-من-از-فرشاد-کیا</guid>

<description><![CDATA[
حالِ فرشاد کیا با پخش ترانه &laquo;حال من&raquo; بهتر شد....!!!
امیدوارم شما هم با دانلود و گوش دادن به ترانه دوم فرشاد جوووون از این خواننده جووون
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:15:28 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>مبعث پیامبر مهربانی‌ها خجسته</title>
<link>https://khorasanrecognition.loxblog.com/مبعث-پیامبر-مهربانیها-خجسته</link>
<guid>https://khorasanrecognition.loxblog.com/مبعث-پیامبر-مهربانیها-خجسته</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
&laquo;لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ علَيهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِيــن رَؤُوفٌ رَحِيــــمٌ&raquo;
هر آينه رسولى از خودتان براى شما آمد كه آنچه شما را رنج مى&zwnj;دهد بر او گران مى&zwnj;آيد؛سخت به شما دلبسته است و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است.
&nbsp;

&nbsp;
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسأله آموز صد مدرّس شد
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:15:28 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>یادی از شهید</title>
<link>https://khorasanrecognition.loxblog.com/یادی-از-شهید</link>
<guid>https://khorasanrecognition.loxblog.com/یادی-از-شهید</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
&laquo;رفت تا دامنش از گرد زمیــــن پاک بماند
آسمانـی&zwnj;تر از آن بود که در خاک بماند
از دلِ برکه شب سر زد و تابید به خورشیــــد
تا دلِ روشـن نیـــلوفری&zwnj;اش پاک بماند
دل و دامان شب آنگونه ز سـوز دم او سوخت&nbsp;
که گریبان سحر تا به ابد چاک بماند...&raquo;
.
.
.
.
&nbsp;
 
یــــادی از شهیــد سرلشکر خلبان محمّد کاظم گنابادی&zwnj;نژاد&nbsp; 
در هیجدهم اردیبهشت ماه؛
سالروز پرواز بی&zwnj;بازگشت&nbsp;و&nbsp;&nbsp;آسمانی&zwnj;&zwnj;اش
به پاس مهربانی&zwnj;هایش، چند لحظه سکوت...

&nbsp;روحش&nbsp;شاد&nbsp;و&nbsp;یـاد&nbsp;خاطراتش،&nbsp;شیـــرین]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:15:28 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>سفر به رادکان(2)</title>
<link>https://khorasanrecognition.loxblog.com/سفر-به-رادکان2</link>
<guid>https://khorasanrecognition.loxblog.com/سفر-به-رادکان2</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;&nbsp;



هر سه تصویر بالا، به ترتیب یخدان، حمام و دریچه سقف حمام رادکان&nbsp;باقی مانده از دوره نادری است &nbsp;که گویا با توجه به سخنان راهنمایان محلی و جناب رجائیان نویسنده کتاب رادکان که ایشان را نیز در همین سفر ملاقات کردیم، تا دهه هشتاد خورشیدی،&nbsp;سکنه روستا&nbsp;از حمام استفاده می کردند؛ کاشیکاری های سبک جدید هم گویای این موضوع بود. البته امروزه مدت زمانی است که ظاهرا این بناهای تاریخی متأسفانه مورد بی مهری مسوولان قرار گرفته و بازسازی نشده است........ مسجد و بارویی نیز از دوره نادری در رادکان قرار دارد که تا حدودی مسجد را بازسازی کرده اند. در انتهای بازدید از این روستای تاریخی، با نوش جان کردن بستنی سنتی منطقه، شیرینی خاطره سفر یکروزه&zwnj;مان را بیشتر کردیم.....
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:15:28 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>سفر به رادکان(1)</title>
<link>https://khorasanrecognition.loxblog.com/سفر-به-رادکان1</link>
<guid>https://khorasanrecognition.loxblog.com/سفر-به-رادکان1</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;1394/2/10 ساعت 15بعدازظهر&nbsp;
مبدأ: مجتمع علوم انسانی دانشگاه آزاد اسلامی واحد مشهد
مقصد: رادکان از توابع شهرستان چناران
&nbsp; &nbsp;برای رسیدن به روستای رادکان، می بایست به حدود 74 کیلومتری شمال مشهد در مسیر جاده مشهد- چناران برویم. حدود 26کیلومتری شمال چناران در سمت راست جاده با تابلوی پاسگاه رادکان&nbsp;باید&nbsp;به&nbsp;جاده فرعی تغییر مسیر دهیم... و این راهی بود که به اتفاق دانشجویان ارشد رشته تاریخ و همراهی جناب مهندس منوچهر آرین نویسنده کتاب &laquo;نگاهی دیگر به برجها&raquo; طی کردیم... عقربه های ساعت، عدد 16 را نشان می&zwnj;دادند که وارد جاده فرعی رادکان شدیم. توضیحات جناب مهندس که به گفته خودشان حدود 15سال، عمر خود را بر روی پژوهش درباره برج&zwnj;ها بخصوص برج رادکان گذاشته بودند شروع شد، ایشان توجه ما را به سمت چپ و راست جاده جلب کردند که بقایای برج قدیمی رادکان دیده می&zwnj;شد که ظاهراً نمودی از حالت دایره وار برج در دوران گذشته بود. کوه&zwnj;های بینالود در سمت راست و کوه&zwnj;های هزار مسجد و روستای مغان در سمت چپ جاده و همراهی زمین&zwnj;های سرسبز کشاورزی در دل دشت از سوی دیگر، گویی چشم را به طریقی خاص نوازش می داد... وجود مزار آجری مربع شکل خواجه نیز در سمت چپ در کنار قطعه&zwnj;های باقی مانده از دیوار قدیمی رادکان، مشهود بود. ظاهرا بنا به جا مانده از دوران صفوی است. آنچنان که از نوشته آقای رجائیان نگارنده کتاب رادکان برمی&zwnj;آید باروی رادکان قدیم در دوره نادرشاه تخریب شده است...
&nbsp; &nbsp;تقریباً پس از یک ربع ساعت عبور از این جاده آسفالته به ورودی رادکان امروزی رسیدیم و با برج نمادین رادکان در میدان اصلی روستا روبه&zwnj;رو شدیم...

&nbsp; &nbsp;از جایی که بنا بود ابتدا از توضیحات مفید جناب مهندس آرین درباب برج آگاه شویم نخست به سمت برج در حدود سه کیلومتری رادکان، جاده(خوشبختانه آسفالت) را ادامه دادیم و&nbsp;بعدا&nbsp;به داخل روستا &nbsp;وارد شدیم...

&nbsp; &nbsp;برج رادکان در اواسط قرن هفتم هجری قمری (احتمالاً سال660ه.ق، همزمان با به پایان رسیدن ساخت بناهای وابسته به رصدخانه مراغه) در دوره ایلخانی&nbsp;در میان سه راهی جاده ابریشم&nbsp;(شاه راه خراسان) ساخته شده که میان توس، خبوشان و مریجگان بوده است. این برج با پلان داخلی هشت ضلعی و ارتفاع 26 متر دارای قاعده&zwnj;ای دوازده ضلعی تا ارتفاع سه متری است. 36 نیم ستون برجسته ده درجه&zwnj;ای بدنه خارجی بنا را دربر می&zwnj;گیرد. این ساقه استوانه&zwnj;ای را گنبدی مخروطی شکل پوشش می&zwnj;دهد. در محل اتصال گنبد و پایه استوانه&zwnj;ای، کتیبه&zwnj;ای گچی قرار دارد که زیر این کتیبه، آجرهایی لعابدار به شکل اشک همچون نگینی در بدنه آجری برج می&zwnj;درخشیده که البته متأسفانه امروزه تنها اندکی از باقی است. در زیر پوشش گنبدی درون بنا که تقریبا به طور کامل، فروریخته است دوازده دریچه وجود دارد.
&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;
&nbsp; &nbsp;آن&zwnj;چنان&zwnj;که مهندس آرین توضیح دادند: &laquo;انتخاب مکان دو در روبه&zwnj;روی هم و دریچه&zwnj;های بسیار در برج رادکان نمی&zwnj;توانست اتفاقی باشد. معماران بنا، دو دیوار موازی از 12 دیوار اولیه این برج را در راستای نصف النهار ساختند و راستای درها نیز در امتداد طلوع زمستان(یلدایی) و غروب تابستان است، جایی در پهنه برج که می&zwnj;توان با توجه به آنها چهار فصل، سال کبیسه و آغاز نوروز را تعیین کرد. در حقیقت این درها به گونه&zwnj;ای تعبیه شده&zwnj;اند که پس از حرکت 60درجه&zwnj;ای خورشید در افق، نور خورشید از دو در می&zwnj;گذرد و طلوع آغاز زمستان و غروب آغاز تابستان در افق برج دیده می&zwnj;شود...&raquo;&nbsp;و بنا به نقل قول ایشان تمام این نشانه&zwnj;هاست که به ما می&zwnj;فهماند، مطمئناً&nbsp;این راستاها پیش از بنای برج طراحی شده و اگر هنگامی دیدید که طلوع از میان درها دیده می&zwnj;شود و به اوج جابه&zwnj;جایی خود می&zwnj;رسد، باید بدانید که یلدا گذشته و آن روز شروع زمستان و دی ماه است...
عکس&zwnj;های زیبای زیر، اثر جناب مهندس است که از دو لحظه باشکوه زمان دقیق دو فصل سال؛ طلوع یلدایی و غروب تابستان گرفته شده؛ گویی خورشید از دو در عبور کرده&nbsp;است...
&nbsp;&nbsp;
&nbsp; مصالحی که در ساخت برج به کار رفته بیشتر از آجر است که با طرح&zwnj;های هندسی و به صورت خفته راسته با مقیاس و واحدهای اندازه گیری معماری قدیم ایرانی اجرا شده و این مسأله، زیبایی دو چندانی به بنا بخشیده است. برج رادکان با شماره ملی 146 در تاریخ 1310/10/15 با کاربری نجومی، تقویمی و&nbsp;میل راهنما به ثبت رسیده است. &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;
&nbsp;&nbsp;
&nbsp; &nbsp;آن&zwnj;چنان&zwnj;که از مسوول محلی برج، جناب جلیلی جویا شدم، رادکان در جوار روستاهایی همچون غیاث آباد، زنگر، کلاته سادات، مریجگان و محمّدآباد قرار دارد که در برخی مراسم محلی مانند جشن ازدواج، مردم این روستاها، برای بردن عروس یا برای استقبال از خانواده&zwnj;های عروس یا داماد، حتما شادی خود را برای دقایقی به پای برج می&zwnj;آورند و به آن &laquo; نارکشون&raquo; یا &laquo;نارزنون&raquo; می&zwnj;گویند...

(تصویر جناب جلیلی، راهنمای محلی برج رادکان)
&nbsp; &nbsp;مهندس&nbsp;آرین در بررسی&zwnj;های خود موفق شد در نوشته&zwnj;های کهن جغرافیا و تاریخ حافظ ابرو خوافی سندی محکم پیدا کند كه به ویژگی&zwnj;های نجومی برج رادکان اشاره داشت:&laquo;قریه رادك خواجه نصیر را آنجا برجی بوده است كه دوازده دریچه داشته، در هر برجی كه ماه نو شدی از یك دریچه می نموده است.&raquo;
&nbsp; &nbsp;خواجه نصیر&nbsp;نیز در زیگ ایلخانی می آورد: &laquo;تاریخ فرس از كسور و كبایس خالی است و سال آن سیصد و شصت وپنج روز باشد و ماه ها سی روز و پنج روز زیادتی بر سیصد و شصت بعضی در آخر آبان و منجمان در آخر سال گیرند. در قدیم تاریخ بختنصر همچنین بوده است. و از جهت آنكه سال&zwnj;ها و ماه&zwnj;های این تاریخ از كسور خالی است، منجمان این تاریخ بیشتر به كار دارند...&raquo;
&nbsp; &nbsp; تا چند سال پیش، گمان بر این بود که برج، محل دفن فردی مهم بوده و بنای آرامگاهی محسوب می&zwnj;شده است امّا اکنون، پژوهش&zwnj;های بسیار&nbsp;باستان شناسان مشخص کرده که این بنای بلند، تنها برجی است که توانایی تعیین چهار فصل، سال کبیسه و نوروز را دارد. در ضمن برج رادکان با برج رادکانی که در شهرستان کردکوی در غرب استان گلستان قرار گرفته&nbsp;ارتباطی&nbsp;ندارد؛ چراکه برج رادکان گلستان بدون هر ویژگی نجومی است و تنها یک برج راهنما به شمار می&zwnj;رود.
دقت کنید در عکس زیر، بازتابی از نور خورشید دقیقاً از یکی دیگر از دریچه&zwnj;های بالای درون برج به چشم می&zwnj;خورد...

&nbsp;&zwnj;...این هم نمونه&zwnj;ای کوچک از شقایق&zwnj; و گل&zwnj;های دشت و گذر آب روان در روبه&zwnj;روی برج

___________________________________________
1- توضیحات تکمیلی به همراه فیلم&zwnj;های مربوطه را می&zwnj;توانید در سایت مهندس آرینwww.jamejamshid.com&nbsp;از این لینکwww.jamejamshid.com/f-radkan.htm&nbsp;دنبال نمایید. دانشجویان گرامی در صورت تمایل برای آشنایی با اسطرلاب و درخواست خرید کتاب ایشان نیز می&zwnj;توانید به همین سایت مراجعه کنید.]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:15:28 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>چله نیشن غم دوست...</title>
<link>https://khorasanrecognition.loxblog.com/چله-نیشن-غم-دوست</link>
<guid>https://khorasanrecognition.loxblog.com/چله-نیشن-غم-دوست</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
چهل شب است حضور آرام و مهربانش 
در کنارمان نیست...&nbsp;
 
امّا رویای مهربانی&zwnj;هایش میهمان همیشگی قلبمان است....&nbsp;&nbsp;
 
جایش سبز و یادش سرشار از هزاران شاخه گل یـــاس........
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:15:28 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نوروز است امّا...</title>
<link>https://khorasanrecognition.loxblog.com/نوروز-است-امّا</link>
<guid>https://khorasanrecognition.loxblog.com/نوروز-است-امّا</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
نـوروز است...
نگاه کن؛ آسمان آبـی ست...

گوش بسپار به ندای چکاوک&zwnj;ها

که چه بی&zwnj;دریغ، نویــد می&zwnj;دهند آن&zwnj;را
نـوروز است امّا امسال گویی طرح زیبای دوست در دلم ناپیداست
نیــلوفرم؛ امسال بـهار با تو آمد نازنین؛ امّا بی&zwnj;تو می&zwnj;رود...]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:15:28 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>به یاد دوست از دست رفته‌ام؛ نیلوفر عزیز...</title>
<link>https://khorasanrecognition.loxblog.com/به-یاد-دوست-از-دست-رفتهام-نیلوفر-عزیز</link>
<guid>https://khorasanrecognition.loxblog.com/به-یاد-دوست-از-دست-رفتهام-نیلوفر-عزیز</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;&nbsp;
سلامی دیگر، به همه آنهایی، که تو را می خوانند
با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق

که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا

نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود

مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد

نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم

من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر

و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا

هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است

وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده

منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر

من به او میگفتم: مادرم را تو ببین، نگران است هنوز

تاب دوری مرا، او ندارد هرگز

خواهرم، نام مرا میگوید، پدرم اشک به چشمش دارد

نیمی از شربت دیروز، درون شیشه ست

شاید آن شربت فردا و یا قرص جدید

معجزاتی بکند، حال من خوب شود

بگذریم از همه اینها ،راستی یادم رفت

کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

من گمان میکردم،

نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد

من حلالیت بسیار، که باید طلبم

من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل

باز برمیخیزم، من از این بستر بیماری و تب

راستی یادم رفت، من حسابی دارم، که نپرداخته ام

قهرهایی بوده ست،که مرا فرصت آشتی نشده ست

می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر، فرصتی را بدهی؟

او به آرامی میگفت: این دگر ممکن نیست...
لطفاً به ادامه نوشته برویـــــــــــد
&nbsp;
&nbsp;و اگر هم بشود، وعده بعدی دیدار تو باز

بار تو سنگینتر و حسابی بسیارکه نپرداخته ای

دم در منتظرم، زودتر راه بیفت

روح مهمان تنم، چمدانش برداشت

گونه کالبدم را بوسید

پیکر سردم، بر جای گذاشت

رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند

چشم من خیره به دیوار، بماند

دست من از لبه تخت، به پایین افتاد

قلبم آرام گرفت، نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز

دکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت

گوشی سرد که بر سینه فشرد و سکوتی که شنید

خبر رفتن من را، به عزیزانم داد

وه چه غوغایی شد، یک نفر جیغ کشید

خواهرم پنجره را بست، که سردم نشود

یک نفر گفت: خبر باید داد که فلانی هم رفت

مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد

چشم هایم را بست،گفت ای طفلک مادر اکنون، میتوانی که بخوابی آرام

یاد آن بچگی ام افتادم،که مرا میخواباند

باز خواباند مرا،گر چه بی لالایی

پدرم دست مرا سخت فشرد وخداحافظی تلخی کرد

خواهرم اشک به چشم، ساک من را بست

رادیویی کوچک، و لباسی که خودش هدیه نمود

شیشه قرص و دوا، و به تردیدی، انگشتری ام را نستاند

جانمازم بوسید، گوشه ساک نهاد

و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود

قبل از آنکه مادر، چشمهایم را بست

او صدایم میکرد، که چرا خوابیده ام، اندکی برخیزم،

تا که جبران کند او

اشک بر روی پتو میبارید

گل مهری دیگر، به چنین بارش ابر،

فرصت رویش بر سینه ندارد، افسوس

یک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل باید

راستی هم که برادر خوب است

من که مدتها بود گرمی دست برادر را،

احساس نمی کردم هیچ

باورم شد که مرا میخواند و دلش سخت مرا می خواند

یک نفر تسلیتی داد و مرا برد که برد

صبح فردا همگی جمع شدند، با لباسهایی سیاه

&nbsp;پیکرم را بردند و سپردند به خاک

خاک این موهبت خالق پاک

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز

بر شکوه سفر آخرتم، افزودند

اشک در چشم، کبابی خوردند
ای دریغ وافسوس که فریاد دخترکـــم را سپردند به باد
کاش هیاهوی درونم به گوشش میرسید...

قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من میگفتند

ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی دانستم

نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشت

دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد

راستی هم که برادر خوب است

گر چه دیر است، ولی فهمیدم

که عزیز است برادر، اگر از دست برود

و سفرباید کرد، تا بدانی که تو را میخواهند

دست تان درد نکند، ختم خوبی که به جا آوردید

اجرتان پیش خدا

طرح اعلامیه هم عالی بود،

متن خوبی که حکایت می کرد

که من خوب عزیز

ناگهانی رفتم و چه آرام و نجیب

دعوت از اهل دلان، که بیایند بدان مجلس سوگ

روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم

ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز

که بدانند همه، ما چه فامیل عظیمی داریم

رخصتی داد حبیب، که بیایم آنجا

آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را میدیدم

همه آنهایی، که در ایام حیات، من نمی دیدمشان

همه آنهایی که نمی دانستم،

عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ ا ز من می گفت، حس کمیابی بود

از نجابت هایم، از همه خوبیهام

و به خانم ها گفت: اندکی آهسته

تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند:

&quot; مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم&quot;

راستی این همه اقوام و رفیق

من خجل از همه شان

من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم

من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم

همه شان آمده اند، چه عزادار و غمین

من نشستم به کنار همه شان

وه چه حالی بودم، همه از خوبی من میگفتند

حسرت رفتن ناهنگامم، خاطراتی از من،

که پس از رفتن من ساخته اند

از رفاقت هایم، از صمیمیت دوران حیات

روح من قلقلکش می آمد

گر چه این مرگ مرا برد ولی، گوییا مرگ مرا،

یاد این جمله رفیقان آورد

یک نفر گفت چه انسان شریفی بودم

دیگری گفت فلک گلچین است، خواست شعری خواند،

که نیامد یادش

حسرت و چای به یک لحظه، فرو برد رفیق

دو نفر هم گفتند: این اواخر دیدند، که هوای دل من جور

دیگر بودست

اندکی عرفانی و کمی روحانی

و بشارت دادم که سفر نزدیک است

شانس آوردم من، مجلس ختم من است

روح را خاصیت خنده، نبود

یک نفر هم میگفت: من و او، وه چه صمیمی بودیم

هفته قبل به او، راز دلم را گفتم

و عجیب است مرا، او سه سال است که با من قهر است

یک نفر ظرف گلابی آورد و کتاب قرآن

که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من

گر چه برداشت رفیق، لای آن باز نکرد

و ثوابی که نیامد بر ما

یک نفر فاتحه ای خواند مرا و به من فوتش کرد

اندکی سردم شد

آن که صد بار به پشت سر من، غیبت کرد

آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم

اشک در چشم، عزادار و غمین

چه غریب است مرا، آن هر روز پیامش دادم

تا بیاید، که طلب بستانم

و جوابی نفرستاد و نیامد هرگز

آمد آنجا دم در، با لباس مشکی، خیره بر قالی ماند

گر چه خرما برداشت، هیچ ذکری نفرستاد ولی

و گمان کردم من، من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز، آن عزیزی که به او گفتم من،

فرصتی میخواهم

خبر آورد مرا، میشود برگردی

مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت

نوبت بعد تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر، و به آرامی به واعظ فهماند

اگر این جمع مرا میخواهند

فرصتی هست مرا، میشود برگردم

من نمیدانستم این همه قلب مرا میخواهند

باعث این همه غم خواهم شد

روح من طاقت این گریه، ندارد هرگز

زنده خواهم شد باز

واعظ آهسته بگفت، معذرت می خواهم

خبری تازه رسیده ست مرا

گوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز

خواهرم جیغ کشید و غش کرد

و برادر به شتاب، مضطرب، رفت که رفت

یک نفر گفت، که تکلیف مرا روشن کن

اگر او زنده هنوز است، که باید برویم

اگر او مرد، خبر فرمایید، تا که خدمت برسیم

مجلس ختم عزیزی دیگر، منعقد گردیده

رسم دیرین این است، ما بدانجا برویم، سوگواری بکنیم

عهد ما نیست، به دیدار کسی، کو زنده ست، دل او شاد کنیم

کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود، چه بود؟

آه یادم آمد

صله مرحومان!!!

واعظ آمد پایین، مجلس از دوست تهی گشت، عجیب

صحبت زنده شدن چون گردید، ذکر خوبی هایم،

همه بر لب خشکید
ملک از من پرسید، پاسخت چیست بگو؟

تو کنون می آیی؟ یا بدین جمع رفیقان خودت، می مانی؟

چه سوال سختی، بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن

زنده باشم بی دوست، مرده باشم با دوست

زنده باشم تنها، مرده در جمع رفیقان عزیز

ناله ای زد روحم

و از آن خیل عزادار و سیه پوش و عزیزم، پرسید:

چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها، سیه باید؟

چرا ما در عزای یکدگر، از عشق می گوییم؟

به جای آنکه در سوگم، مرا دریابی از گریه

کنون هستم، مرا دریاب با یک قطره لبخند

چه رسم ناخوشایندی ست، در سوگ عزیزان یادشان کردن

و بعد از مرگ یکدیگر، به نیکی ذکر هم گفتن

اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست،

تو را می خواهمت، ای دوست
 
جوابم بشنو ای دنیا

نمی خواهم تو را بی دوست

خوشا بودن کنار دوست، خوشا مردن کنار دوست&raquo;&nbsp;
آری زنده را تا زنده هست باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود.....
(روحت شاد نیلوفر عزیزم که پس از طی دوسال رنج 
از بیماری سرطان از بینمان رفتی...)
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:15:28 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

